تبليغاتX
غم نامه نویس

غم نامه نویس

کفرنامه...

نمیدونم چرا این مطلبو اینجا میزارم ...

خداوندا...!اگرروزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشيمان می شدی از قصه خلقت از اينجاازآنجا بودنت!

خداوندا...!اگرروزی زعرش خودبه زير آيی لباس فقر به تن داری برای لقمه ي نانی غرورت را به زير پای نا مردان فرو ريزی زمين و آسمان را کفر می گويی... نمی گويی؟

خداوندا...!اگر با مردم آميزی شتابان درپی روزی زپيشانی عرق ريزی شب آزرده ودل خسته  تهی دست و زبان بسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آيی زمين و آسمان را کفر می گويی... نمی گويی؟؟

خداوندا...!اگردرظهرگرماگير تابستان تن خود را به زير سايه ی ديواری بسپاری  لبت را بر كاسه ی مسی قير اندود بگذاری  و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرين بينی   واعصابت برای سکه ای اين سو و آن سودر روان باشد و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد زمين و آسمان را کفر می گويی... نمی گويی؟؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...!

تو خود سلطان تبعيضی

تو خود يک فتنه انگيزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

يکی را همچون من بدبخت

 يکی را بی دليل آقا نمی کردی

جهانی را چنين غوغا نمی کردی

 دگر فرياد ها در سينه ی تنگم نمی گنجد

 دگر آهم نمي گيرد

 دگر اين سازها شادم نمي سازد

 دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

 دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

  نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می سايد

 نه سنگ سينه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد.

 اگر فريادهايی از دل ديوانه برخيزد

برای نا مرادی های دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 فروزان اختران ثابت سيار يعنی چه ؟

 اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعنی چه؟

به حدی درد تنهايی دلم را رنج می دارد

که با آوای دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايی که فغان آتشينم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نيست ؟!

شما ای موليانی كه مي گوييد خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بيند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گويد

 چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسی لب بر لبانش مست تنهايی

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده می گويم

خدا هرگز نمی باشد

من امشب ناله نی را خدا دانم

 من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر ترياک و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است.

خدا پوچ است.

خدا جسمی است بی معنی

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايی رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره می پاشد

و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گريم

اگر حق است زدم زير خدايی...!!!

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا...!

اگر در نعشه ی افيون از من مست گناهی سر زد ببخشيدم

ولی نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا...!

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بينند

ولی من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس... قولت!

اگر مردانگی اين است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بيالايم ...!!!

این مطلب فقط به مدت ۲هفته تو بلاگ من خواهد بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط غربت  | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزیست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفـــــال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

((ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم)).

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط غربت  | 

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

 آواره شدن ,حکايت سختي نيست

از پاکي اشکهاي خود فهميدم .

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:19  توسط غربت  | 

 

اي كسي كه مامور دفن من هستي :

 

به حرف من گوش كن......    

 

دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم.

 

چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم .

 

قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه

 

دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:27  توسط غربت  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:21  توسط غربت  | 

 

شبیه دو ماهی به هم میرسیم 

                                اگرتو بخواهی به هم میرسیم

 قدمها یمان تند تر میشود

                                    د ر اغاز راهی بهم میرسیم

دلم خواب دیده در شبی

                                  به دور از سیاهی بهم میرسیم

فقط با دو لبخند خوش میشویم

                                  فقط با نگاهی بهم میرسیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:49  توسط غربت  | 

از یاد نبر ، که از یاد نبردمت ... (یعنی میتونی؟؟؟)

از یاد نبرکه تمام این ماه ها

با هر زنگ نابهنگام در خانه از جا پریدم

و به جای صدای تو

صدای همسایه ای ، دوستی ، دشمنی را شنیدم.

از یاد نبر که در اکثر شب ها

از دوری تو در اتاق من باران بارید

چون هوای دلم از دوریه تو ابری شد

از یاد نبر که همیشه حنجره من

هواخواه خواندن آواز آرزوهای تو بود

من که نباشم چه کسی هر شب

با یک بغل ترانه و دلی دیوانه

به سراغ خاطرات پاک تو می آید ؟؟!!

 ی ترسیدم -زبانم لال-نگاهت در پس دروازه جدایی جا بماند

اما انگار برف های فاصله از حرارت حرف هایم آب نمی شوند..

حالا فکر می کنم که می آیی !!!

می آیی و همیشه در کنام می مانی

"و ای کاش که مرا برای همیشه باور کنی که تو همه باور زندگی من هستی"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 4:6  توسط غربت  | 

واقعا دوستت دارم....

گرچه شاید گاهی چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان ها است

که باید بیش از همیشه مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

اغلب کرده تو، که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است .

ولی آنگاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست دارم

هر گاه، کوهی می شود

وپیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری...

"عشق من با من صبور باش و مرا باور داشته باش"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 3:58  توسط غربت  | 

زمان ، بغض آلود ...

به رنگ سیاه ...

و تو نمی بینی ، اندام عریان زخم زده ام را ...

بغضی که خنجر می زنه ...

تاریک ، تاریکه ...

و تو نمی بینی ، سینه عریان و لرزان و خونیم را ...

گوشه تاریک اتاق ... این منم ...

رقص دود سیگار ... صدای بغض آلود گیتار ...

صدای رفتن تو ...

و اشک که شلاق می زنه گونه ام را ...

و سکس مرگ ، با اندام زخمی و خونین من !!

سکس با مرگ ...!

صبح ، اتاق نیمه روشن ...

جسد عریان و خونین مردی باقیست ، از شب سپری شده ...

مرگ من ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 3:51  توسط غربت  | 

غزیزکم

Trynot to cry littleone
 
گریه نکن کوچک من
   
 
You’re not alone
 
تو تنها نیستی
 
 
  
I’ll standbyyou
 
من در کنارت خواهم ایستاد
 
 
 
My heart is your stone
 
 قلب من سنگ توست
 
 
 
I’ll throw with you
 
 که من با تو پرتابش می کنم  
 
 
This I promise, I promise
 
اين راقول مي دهم ، قول مي دهم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 6:23  توسط غربت  | 

دل نوشته

هوادلگیر . درها بسته . سرها در گریبان . دستها پنهان

نفسها هبس . دلها خسته و غمگین . درختان اسکلتهای بلور آگین

زمین دلمرده . سقف آسمان کوتاه . غبار آلوده مهر و ماه ...

زمستان است ...

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد به پاسخ گفتنو دیداره یاران را

نگه جز پیشه پارا دید نتواند که ره تاریک و لغزان است

وگر دسته محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس این است!!!

پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستانه دور یا نزدیک

مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوان مردانه سرد است

دمت گرمو سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

منم من میهمان هرشبت لولی وش مغمون

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنامه پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حرفا میزبانا میهمانه سالو ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست . مرگی نیست . صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کناره جام بگزارم

چه میگویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا گوش سرما خورده است این

یادگار سیلی سرد زمستان است ... .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:31  توسط غربت  | 

فک کن؟؟؟

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم

ای ترفه نگارم

از دوریه صیاد دگر طاب ندارم

رفته است قرارم

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی

بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی

وای از شب تارم

در بندو گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم

با حاله نزارم

برخیز که داد از منه بیچاره ستانی

بنشین که شرر در دله تنگم بنشانی

تا آن لبه شیرین به سخن باز گشایی

خوش جلوه نمایی

ای برده عمان از دل عشاق کجایی

تا سجده گزارم

گر بوی تورا باد به منزل برساند

جانم به ره آرد

ورنه ز وجودم عصری هیچ نماند

جز گردو غبارم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط غربت  | 

هیچ

پشت این پنجره

                   جز

                       هیچ بزرگ

           هیچی

                    نیست !!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:27  توسط غربت  | 

محرم

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

دادنه سر نه عجب

 داشتنه سر عجب است

 

ایام محرم تسلیت باد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:1  توسط غربت  | 

چند 2بیتی از باباطاهر

اگر یاره مرا دیدی یه خلوت

بگوای بی وفا  ای بی مروت

گریبانم ز دستت چاک چاکه

نخواهم دوخت تاروز قیامت

................

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

................

مکن کاری که برپا سنگت آید

جهان با این فراخی تنگت آید

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند

تو خود از نامه خواندن ننگت آید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 20:15  توسط غربت  | 

همش پر

دلم خوش بود . دلم خون شد . دلم پر

تنم سبزو . تنم زردو . تنم مرد

دلم پرعشق . دلم خونو . دلم پر

برای عشق دلم تنگ شد . همش پر

وجودم او . نفس ازاو . دلم با او

همه فکروهمه ذکرم شده او

همش یکجا شده پر

چرا آمد ؟ چرا ماندو ؟ چرا پر!؟

همش جای سئوالو زندگیم پر

شبو روزم شد یکجا او . همه بودو نبودم شد به نامه او

همه عمرم یه عانیو خیالی پر پرو پر

فقت یک حرف ماند ازطاهرو باقی همه مردو همه پر

محبت آتشی در جانم افروخت

که تا دامان محشر بایدم سوخت

عجب پیراهنی بهرم بریدی

که خیاط اجل می بایدش دوخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 20:7  توسط غربت  | 

نه این قرار مون نبود ...

تو بی خبر بری و من خسته شم ...

 ازتو که بی همسفربری ...

نه این قرارمون نبود ...

من رنگ شب بشم و ... تو سر سپرده شی ..

باور نمی کنم ...

باور نمی کنم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:2  توسط غربت  | 

مثنوی

اين مثنوي حديث پريشاني من است ...

بشنو كه سوگنامه ي ويراني من است ...

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام ...

بلكه به يومن آمدنت جان گرفته ام ...

گفتي غزل بگو غزلم، شورو حال مرد ...

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد ...

گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم...

با رفتنت به خاك سياه نشانيم ...

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد ...

برچشم باد فرصت ديدن نمي دهد ...

وقتي نقاب محور يكرنگ بودن است ...

معيارمهرورزي ما سنگ بودن است ...

ديگر چه جاي دل خوشي و عشق باقي است ؟...

اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است ؟...

اين عشق نيز فاجعه ي قرن آهن است ...

من بودني كه عاقبتش نيست بودن است ...

حالا به حرف هاي غريبت رسيده ام...

فهميده ام كه خوب تورا ، بد شنيده ام ...

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام ...

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام ...

بيزارم از تمام رفيقان و نارفيق ...

اين ها چقدر فاصله دارن تا ...

من را به انتظار نبودن كشاندن ...

روح مرا به مستند پوچي نشاندن ...

تا اين برادران ريا كار زنده ان ...

اين گرگ سيرتان جفا كار زنده ان ...

يعقوب درد مي كشد و كور مي شود ...

يوسف هميشه وصله ي ناجور مي شود ...

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنن ...

منصور را هر آئينه بر دار مي زنن ...

حتي عقاب در خور كركس نمي شود ...

جايي كه سهم مرگ بجز تازيانه نيست ...

حق باتو بود ماندن مان عاقلانه نيست ...

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است ...

ما مي رويم گر چه ز الطاف دوستان برجاي جاي پيكرمان زخم خنجراست ...

دلخوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش ...

در دين ما ، ملاك مسلمان ابوذر است ...

هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است ...

از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم ...

اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است ...

ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است...

در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است ...

ديريست رفتن اميران غافله ...

ما مانده ايم غافله پيران غافله ...

اينجا دگر چه باب من پاي لنگ نيست  ...

بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست ...

بر درب آفتاب پي باد مـــــي رويم ...

ماهم بدون باد به معــــراج مي رويم ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:10  توسط غربت  | 

بدونه شرح...!!!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:46  توسط غربت  | 

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 4:41  توسط غربت  | 

بی بهونه

بی بهونه

 

من میلاد دوباره می خواهم ...

 من هستی را با الهه می خواهم ...

 من دنیای بی بهونه می خواهم ...

 من لالایی بی کرانه می خواهم ...

 من چرخ روزگار را صادقانه می خواهم ...

 من دلواپسی مادارانه می خواهم ...

 من مجنون جاودانه می خواهم ...

 من دل را بی زخم دیوانه می خواهم  ...

 من پرواز پروانه می خواهم ...

 من کودکم را جانانه می خواهم ...

 من زمین را با رود خانه می خواهم ...

 من آسمان پر ستاره می خواهم ...

 من باران شبانه می خواهم

 من شب را با سپیده می خواهم ...

 من آفتاب را از دماوند یکسره می خواهم ...

 من مهتاب شب چهارده می خواهم ...

 من عکس بی پرده می خواهم ...

 من ساعت بی دقیقه می خواهم ...

 من باغچه را با لاله می خواهم ...

 من گل را با ریشه می خواهم ...

 من آدمک ها را باسایه می خواهم ...

 من نگاه را بی طمع گرگانه می خواهم ...

 من مادر را باهمان چادر کهنه می خواهم ....

 من پدر را کنار سفره ی خانه می خواهم ...

 من شمال را تا خانه می خواهم ...

 من خانه را با پنجره می خواهم ...

 من کرسی زمستانه می خواهم ...

 من علی را کودکانه می خواهم ...

 من نرگس را مستانه می خواهم ...

 من مرجان را با همان غرور هفده ساله می خواهم ...

 من خواب را بی کابوس شش ساله می خواهم ...

 من خواب را بی کابوس شش ساله می خواهم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:51  توسط غربت  | 

فاصله چقد زیاده بینه دستای منو تو

دیگه هیچ ستاره ای نیست توی شبهای منو تو

من میخواستم عاشقونه قصه ها با تو بسازم

تو طلوع کنی تو چشمام پشت سایه جون نبازم

اماتواونجا نبودی تا ببینی که چه تنهام

تاکه دستامو بگیری برسم به آرزوهام

فاصله بینه منوتو از زمین تا آسمونه

آخ که این زمونه ما چقدر نامهربونه

اگه حرفامو شنیدی منو نسپار تو به پاییز

پانزار رو آرزوهام آرزوم تویی دل انگیز

بیا با من تو یکی شو بده دستاتو به دستام

تا سره پاهمو زنده تا یه روزی نشکستم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 8:10  توسط غربت  | 

بعد از آنکه شب آمد و شب رفت
ستاره ای در دست هایت گذاشتم و گفتم
یادم ترا برای همیشه فراموش
به خود که آمدم دیدم
هم تو رفته ای و هم آن ستاره را از دست داده ام
حالا هر چه بیشتر به دنبال آن ستاره ی بی آسمان میروم
کمتر به دستهای تو میرسم
اما دیروز به خانه که میرفتم
پشت شیشه ی مغازه ای در دو نبش بعد از ظهر و غروب
تکه کاغذی چسبیده بود:یک عدد ستاره پیدا شده
صاحبش تنها با دادن تنها یک نشانی بیاید و آنرا ببرد
دیگر چه فایده
حالا که دست های تو را از دست داده ام
دیگر چه فرقی میکند
که یک ستاره هم بی آسمان باشد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:17  توسط غربت  | 

پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است...!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:13  توسط غربت  | 

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را; زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست; پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست; هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:12  توسط غربت  | 

ترس از دوست داشتن

من زندگی را دوست دارم ولی اززندگيه دوباره می ترسم

من دين رادوست دارم ولی ازکشيش هامی ترسم

من قانون رادوست دارم ولی ازپاسبان هامی ترسم

عشق رادوست دارم ولی اززنهامی ترسم

کودکان رادوست دارم ولی ازآئينه می ترسم

سلام رادوست دارم ولی اززبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

و ‌‌اين چنين ميگزرد روز و روزگارمن

من روزرادوست دارم ولی ازروزگارمی ترسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 7:31  توسط غربت  |